Do you life?! It's in your time

زندگی انقدر برام جالب و عجیب شده که دوست دارم بیشتر زندگی کنم با این که گاهی شدیدن سخته ولی خب همیشه میشه تو سخت ترین مرحله هاش انقدر تجربه کسب کرد و توشه جمع کرد که سختیه سنگینی بارتو دیگه حس نکنی. " شما هر بار که بخواهید تعالی یابید، به بالا می نگرید و من به پایین خود نظر می افکنم، زیرا هم اکنون تعالی یافته ام کیست در بین شما که بتواند هم بخندد و هم تعالی یابد! کسی که کو ه های شامخ را زیر پا می گذارد، بر همه شداید اعم از شوخی و جدی می خندد" درک این جمله نیچه برام راحت تر شده...جالبه که از هر لحظه ی زندگی میشه یه چیز جدید یاد گرفت.. از هر لحظش میشه یه خاطره درست کرد میشه خاطره شد.. فقط باید تو لحظه هاش اونو لمس کرد.
زندگی از اولش یه کتاب برای ورق زدن نیست.. زندگی یه مشت کاغذ مچاله شدست که میشه صافشون کرد خیلی خوش خط توش نوشت.. میشه جلدش کرد همزمان با صدای اظهار وجود قلبت با خودکار قرمز توش عکس یه قلب کشید بعدش یه لبخند زد که بقیه صفحه هاش خط کشی میشن و همیشه نصفه یه کلمه تو صفحه ی بعد می افته. میشه کاغذای جدید نوشته شده رو کنار کاغذای کتاب خودت بزاری و دستا تو بزاری زیر چونت انقدر خوندنشو طول بدی که زودی فردا بشه بتونی یه صفحه رو با دو تا دست خط بنویسی! مسئولیت شیرینه میشه یه عالمه تو کاغذاش نوشت و خط خطی کرد آخرش بهترینشو با دو تا خودکار یه رنگ خوش خط تر از قبل نوشت.. ! ولی هنوز زندگی خیلی عجیبه.. چیزای عجیب همیشه منو کنجکاو می کنن..
آخه وقتی حین نوشتن یه صفحه بری عقب میتونی تو ذهنت نوشته ها رو ببینی اونوقت هم خوشحال شی هم ناراحت بعد تو صفحه ی جدید خاطره ی تلخو اونقدر شیرین بنویسی که دوست داشته باشی اسم خودتو یه جوری عجیب غریب پای نوشته بزاری.!
میدونی اصلن برا بعضیا مثله خودم زندگی شبیه یه دفترچه نته موسیقیه.. همش دوست دارم رو خطاش بالا پایین بپرم تا نتاش جا به جا بشن که بتونم آهنگای جدیدو که خودم درستشون کردم و هیشکی تا حالا نشنیده بشنوم. میشه یه آهنگشو فوق الاده دوست داشتو نواختش.. دیوانه کنندست این آهنگ. میزارمش بک گراند این دفترچه...! نگران نباش میشه..
قصد نواختن تمام صفحه های این دفترچه میشه یه هدف.. شنیدنشون میشه لذت و رضایت و آرامش.. کی فکر میکرد زندگی خودش یه آهنگ فوق العاده باشه؟ باید بتونی ازش لذت ببری... دست خودته میشه به همه ی سختی هاش خندید و به خورشید بالا سر نگاه کرد و دستو به نشونه ی پیروزی به طرفش برد بالا..

میشه به جای گوش دادن به صدای کوک سازش یه لیوان قهوه با آهنگ خودت بخوری.. زندگی آهنگ گذر زمانه..!میگی یعنی چی؟خب.. زندگی حد وجود هر انسان نسبت به زمان در بی نهایته..اگه توش قدم بزنی هر لحظش یه نتیجست اگه بخوای فقط به انتهاش نگاه کنی انگار از جای خودت بدونه این که چیزی بفهمی رو یه علامت بی نهایت پریدی! زندگی امام زمان نیست..! زندگی کشتنه لحظه ها به امید نهایت نیست... ! لحظه ها رو نکش.. وظیفت ساختنه زیباترینشون در سخت ترین شرایطه.! هم ساختن هم نگاه کردن به یه مخلوق لذت بخشه..!
از میونه ورقای کتابم این چند کلمه روکه پویه نوشته من باز دوباره مینویسمش کنار یه به نام خدام تو یه صفحه جدید:هرگز آرزو نکردم به کودکی هام برگردمو هرگز نخواهم خواست تا بزرگ شوم، لحظه هایم گران بهاست ازشان لذت می برم.!
زیبایی سازی در گرو ارزش ها...!

مانند حیوانی اهلی و خیابان گرد تنها به واسطه ی دو چشم از درون ،برون شما را می بینم و گاهی آرزو می کنم بعضی مناظر تصویر باشند نه حقیقت، حس بدی است تصویر پنداشتن حقایق اطراف خود. از دیدن چهره ها تعجب می کنم که چگونه شخصیتی این چنین شکل گرفت و دنیایی محدود به عقاید برای حود بنا نهاد. نمی دانم چرا بر خلاف شما و بزرگانتان ، هر چه عمیق تر به زندگیتان نگاه میکنم آن را بیشتر رنج آور حس می کنم شاید دلیلش زندگی زیبای مختوم به عادات انسان ها باشد..!
برای ادامه ی راه محکوم به تعریف خدا می شوم، در این حال با ارزش ترین تکیه را می سازم تا زمانی که به اندازه ی کافی تعالی یابم،شاید هیچ گاه نتوانم پا از رکاب این حس نیاز عجیب کنار بکشم چرا که امید را جادو گری زبر دست یافتم ، جادوگری که آرزوها و خواسته ها را برای اجابت در راه درست هدایت می کند.
گفتن واژه ی خدایا به امید تو ، القا کننده ی نقطه ای برای شروع مستحکم بر پایه ی امید می باشد.
امید سازنده است، آفریننده است و آن در نهایت می تواند معرف خدای زیبای ما باشد.
نوشته ی پويا در ساعت ۱:٤۸ ق.ظ در سهشنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٦
... وحتی ترس زندگی را می نوازد!!!
شنا
ختن زندگی و چشیدن طعم آن گاهی برای من را هی سخت را برای در حال زندگی کردن ساخته است. از این نقطه افق همچنان دور است ولی با قدم نهادن افق های جدید همچنان فریاد می زنند.. چرا همیشه افقی بی نهایت هدف حال ما را رقم می زند؟و آنگاه که بهترین شیوه را رفتم و عبور کردن می دانی، در عین چشیدن طعم زندگی در آن وجود خود را ثابت می کنی!
خاطره ها در در ذهن می مانند و راهنمای تعالی می شوند ولی پای مرا برای دوباره زنده شدن در هر روز بسته اند.
شاید یافتن راهی جدید جزیی از این شناخت باشد و بی مقاومت و اراده شناخت زندگی بی راهه را در پیش می گیرد.
انسان در کودکی برای گام برداشتن شجاعت خود را محک می زند و در عین حال ترس متولد می شود و نوبت کودک است که ترس را بشناسد و از شجاعت ابزاری برای مقاومت بسازد و این گونه اراده ی قدم نهادن را فراگیرد.
و گاهی زندگی حتی در ساده ترین شکل خود برای ما باور نکردنی به نظر می رسد، در این میان زمان شاید مانند معلمی دلسوز ، باور نکردنی ها را با حسی غریب به ما تعلیم می دهد، حسی که هر چند ممکن است غمگین و بی دلیل جلوه تماید تا بتواند همگام به زندگی ما را حتی در پیچیده ترین شکلش هدایت کند.
این جملات چیزی جز یک تکا پوی مضمن برای کشف اسرار زندگی نیستند و یک سر دیگر این است که مکشوفات زندگی بی تاثیر از یاد نمی روند.!
I feard being alone until i learned to like myself.
I feared failure intil I realized that I only fail when I don't try.
I feared succedd Until I realized that I had to try in order to be happy with myself.
I feared people's opinions until I learned that people would have opinions about me anyway.
I feared ejection until i learned to have faith in myself..
I feared pain until I learned that it's necessary for growth.
I feared the truth until I saw the ugliness in lies.
I feared life until I experienced its beauty.
I feared my destiny, until I realized that I had the power to change my life.
I feared hate until I saw that it was nothing more than ignorance.
I feared love until it touched my heart, making the darkness fade into endless sunny days.
I feared ridicule until I learned how to laugh at myself.
I feared growing old until I realized that I gained wisdom every day.
I feared the future until Irealized that life just kept getting better.
I feared the past until I realized that it could no longer hurt me.
I feared the dark until I saw the beauty of the starlight.
I feared the light until I learned that the truth would give me strength.
I feared change, until I saw that even the most beautiful butter fly had to undergo a metamorphosis befoer it could fly.عشق، امید ، آرزو ، محبت، حرکت ، نت های یکی از گام های اصلی زندگی را تعریف می کنند.. نواختن زندگی هنر انسان است و هنر در زیبایی خود نمایی می کند.
و خارج شدن از این گام نوازنده را نا آشکارا ناراحت و دیگران را وادار به عکس العملی نا خواسته می کند.
و یقینن هم اکنون نیمه ی دیگری از زندگی وجود دارد ولی تنها گروهی کنجکاو و جاری برای یافتن آن سرک می کشند تا به زیبایی های آن دست یابند.
انسان تمایل دارد اطراف خود را تمام دنیا و هستی بداند و بی اراده یک محدوده را برای خود مشخص می کند و ترسی در وجودش برای پا نهادن به خارج از مرز شکل می گیرد. برای من دیدن این مرز ها غم انگیز است ، آن ها برای دیدن نیمه دیگر زندگی با نگهبان خود نمی جنگند و درهای مرزی را همچنان آرزو می کنند..!
نوشته ی پويا در ساعت ۳:۳٧ ب.ظ در جمعه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
و زبان...!
... روباه آه کشان گفت: همیشه خدا یک پای بساط لنگ است.
اماپی حرفش را گرفت و گفت: زندگی یکنواختی دارم. من مرغ ها را شکار می کنم آدم ها مرا، همه ی مرغ ها عین همند. همه ی آدم ها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ می کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیمان را چراغان کرده باشی. آنوقت صدای پایی را می شناسم که با هر صدای پای دیگر فرق می کند، صدای پای دیگران مرا وادار می کند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم ، اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از سوراخم می کشد بیرون. تازه،نگاه کن آنجا آن گندمزار را می بینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بی فایده ای است. پس گندمزار هم مرا یاد چیزی نمی اندازد.اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا هست.پس وقتی اهلیم کردی محشر می شودگندم که طلایی رنگ است مرا یاد تو می اندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار می پیجد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد آن وقت گفت: اگر دلت می خواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: دلم که خیلی می خواهد، اما وقت چندانی ندارم. باید برم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیز ها سر در آرم.
روباه گفت: آدم فقط از چیزهایی که اهلی می کند می تواند سر در بیارد، انسان ها دیگر برای سر در آوردن از چیز ها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان ها می خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست..
تو اگر دوست می خواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: راهش چیست؟
روباه جواب داد باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دور تر از من ، می گیری این جوری میان علف ها می نشینی. من زیر چشمی نگاهت می کنم و تو لام تا کام هیچی نمی گویی، چون تقصیر همه ی سوء تفتهم ها زیر سر زبان است. عوضش می توانی هر روز یک خورده نزدیک تر بنشینی...
برگرفته از اثر جاودانه ی آنتوان دوسن تگزو په ری
" شهریار کوچولو "
به ترجمه ی احمد شاملو
***

سکوت شب
مدت هاست که از بحث با دیگران اجتناب می کنم و سکوت را در همه حال ترجیح می دهم.
در این میان ، سکوت شب همدم من می شود، سکوتی که من واقعی را دور از هیاهو برایم تعریف می کند. آنگاه که این من شکل می گیرد لذت را احساس میکنم ولی اندکی نمی گذرد که این مجادله آغاز میشود.
فکرویژگی ها را تحلیل می کندو ذهن آنها را به تصویر میکشد و وجود سومی تصمیم نهایی را می گیرد. هنوز نامی برای این حاکم نیافته ام ولی این مجموعه من را در زندگی اثبات می کند.
اگر صدای این مجادله را می شنیدید به لطف تجربه ی خود نام دیوانه را بر من حلال می دانستید چرا که خود همواره نا آرام و در قید مجادله ی درونی بی پایان خود قرارگرفته اید. با دیدن سکوت شب آن را به دور از بشر می پندارید.
آنقدر سر گرم راه رفتن در زندگی شده ایم که از ساختن آن ناتوان می گذریم آنقدر قوانین را برای خود اثبات کرده ایم که نقض شدنشان را نا ممکن می دانیم. روزی نفش کشیدن از عادات خارج میشود ولی آنگاه ارزش نفس را درک نمی کنیم.
گروهی حالشان همان آینده ی گذشته ای است که ذهنشان نمایش میداد و گروهی آیندشان همان عادات رویای روزمره گذشته ی شان است!
نمی گویم ارزش بسازید چرا که پایان خط را مشخص کردهاید، تنها ارزش را ارزیابی کنید و لذت آن را حس کنید..
سکوت را برای این ارزیابی انتخاب کردم چرا که از تجربه ی بحث با آن گروه که وجود هایی مثل این من را دیوانه می پندارند تنها حاکمیت شخص سوم را بدون مجادله ی فکر و ذهن یافتتم و واقعن آنها حتی دربرابر خود ناتوانند.
شب را برگزیدم تا این چند خط را بر روی کاغذ بنویسم تا از شر آن حاکمان آزادانه سخن رانم.
غريبه!
در زندانی که با اقکار خود بنا نهاده ام محبوسم و هر لحظه به دنبال پایان بخشیدن به این اسارت هستم، اینجا تنها انتخاب مرا وادار به حبس میکن،کلید زندان در دستم است ولی برای خروج صلیب را برایم برگزیده اند.
اینجا همه چیز اینگونه است. یا باید خود را زندانی کنی یا خودی دیگر بسازی تا بتوانی زندگی کنی..!
البته به استثنای آن دسته که از زندگی خود راضی هستند و به دنبال آرمان هایی دیوانه وار می دوند.
برای من تنفر آور است ، آنگونه که انتظار دارید زندگی خود را آغاز کنم.بروید افسار را به گردن همکیشان خود بیندازید، اینجا گردنی به کلفتی افسارتان نخواهید یافت.
در میان ترس از درد و عشق کدام را بر می گزینید؟اگر با افسار زندگی کنی هیچ کاه عشق را در نیافتی، اگر در عشق بندگی کنی عشق را ساخته ای و حقیقت را نیافته ای . تا این افسار بر گردنتان است در میان همین جنگل با دست و پای آویخته به زنجیر لذت ببرید چرا که خود این گونه خواسته اید و راحت ترین راه را برگزیده اید.!
درورد بر شما! اجازه دهید من در همان قفس بمانم و شما در جنگل هر لحظه فرمانروایی کنید و خدایتان را سپاس گویید.
ولی چقدر رنج آور است قفسی در جنگل ، همچون نوری به رنگ سیاه!
تنها سرگرمی درد آور من دیدن چهره تان از میان میله هاست، چهره های که هیچ گاه نتوانستم در چشم هایشان نوری از عشق بیابم.
اینجا تنها امید و عشق مرا زنده نگه می دارد و جراحات مرا التیام می بخشد و متاسفم که زمان را هدر می دهم...!
آغازی برای ارزش های خودساخته..!
اگر به خدا بیندیشی ، خدایی
اگر به خاک بیندیشی ، خاکی
به راستی همانی که می اندیشی
زیرا به سیمای اندیشه ات در می آیی
***
در
حال بازی کردن با یک صفحه ی بازی همراه برادر کوچکم بودم. از او در باره ی
خدا می پرسم جوابش خیلی جالب بود، درست به همان مطلبی اشاره کردکه خودم
وقتی هم سن او بودم به آن فکر میکردم و بارها از زبان دیگران هم شنیده ام.
گفت: ما آدم ها مثل این مهره های بازی هستیم و خدا هم با تاس ریختن ما را
هدایت می کند. کسی می تواند بگوید قطعن او یک کافر است..؟ به نظرم هیچ چیز
جذاب تر و زیبا تر از مشاهده ی جست و جوی افکار برای یافتن نقطه ی روشن
خقیقت نیست من به او لقب خدا می دهم، برادر من هم می تواند خدا باشد ، چون
به خدا فکر میکند. همین کافی است..!
***
خواست درک حقیقت آن چیزی است که شما به انسان و به این کودک القا میکنید و گاهی از آن به حقیقت جویی انسان یاد می کنید.
ولی
من این خواست شما ویا این برچسب حقیقت جویی را "قابل تصور بودن تمام
موجودات" می نامم. شما هر لحظه کوشش می کنید هر موجودی را قابل تصور سازید
زیرا حق با شماست که هنوز به قابل تصور بودن آن شک ببرید.
ولی این
موجودات مخلوق خیال تسلیم شما شده اند و در مقابل شما سر تعظیم فرود
خواهند آورد. این درست همان چیزی است که میل شما خواستار است. او به زودی
نرم و مطیع قوانین خود ساخته ی فکر شما که تخت تاثیر محیط است، خواهد شد و
به صورت آیینه و تصویر فکر شما در خواهد آمد.. کاش این خدای خود ساخته ی
شما فریب کار نباشد.. چرا که تاثیرات محیط را برای شما پردازش می کند تا
جایی که محیط و طبیعت را فراموش کنید .. روزی میرسد که تنها به یک بنده
تبدیل شده ای ... وای بر بندگانی که از بندگی کردن لذت میبرند با این کار
تنها عطش درونی خود را التیام میبخشند و پا از رکاب زندگی کنار میکشند.
تنها نیاز به بحث انسانیت دیوانه وار مرا آزار میدهد.
امیدوارم هارمونی منظم جهان را که اسپینوزا از آن سخن می گفت ،درک کنیم.
نوشته ی پويا در ساعت ۱۱:۱٥ ق.ظ در چهارشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٥
مجادله ی فکر و ذهن
فکر میکنم در این مدت آن قدر برای آسودگی خودم چرند نوشتم که بخواهم این کاغذ پاره ها را کتاب چرندیات مزمن یا مجادله ی فکر و ذهن بنامم:
زندگی تنها همان تصادف هایی است که در بستر وجودی نا متناهی که آن را زمان نامیده اند، رخ می دهد. و بشر نا متعالی نیز تنها بازیچه ی صفیر گذر زمان است. به راستی اگر بشر خود را در نیابد چگونه می تواند زمان را درک کند.؟
افسار این حیوان نا متعالی را به دست زمان می سپارند و در انتظار فرج خیال می نشینند. خود را آلوده میکند و در انتظار قلبی پاک برای رهایی جان می دهند، چه چیزی بی شرمانه تر از اسارت فکر میتواند باشد..؟
انتظار همچون تنهایی انسان را مسخ میکند و راه را برای قدرت نمایی سهل مینگارد.افسوس که قدرت در وجود انسانک ها ننگ می شود. ای تو!زندگی خود را در زمین فراموش کرده ای و آن را به آتش کشیده ای تا به تعالی رسی؟!
این آتش بر افروخته از انتظار توست، روزها را هر چه سیاه تر هدر می دهی تا به روشنی برسی .. دریغا که در نیافتی که پاک کردن سیاهی ها وظیفه ی توست..!
من برای زمان مبدایی در نظر میگیرم با آن که می دانم میان دو بی نهایت نقطه ی شروع و پایانی یافت نمی شود.مبدا من با شروع زندگی جان می گیرد، حال نوبت من است تا خود را با آن تطابق دهم..! حرکتش را در ذهن می سپارم تا از آن ، از زندگی درمانده نشوم.
جلوتر را پیش بینی میکنم ولی هیچ گاه از آن پیشی نمیگیرم چرا که آنگاه دیگر وجود ندارم...
در فکر فرو می روم که شما چگونه در پی انتهای زمان هستید؟ ولی در طبیعت است که بشر نارش میوه هایی شیرین در رویا می پروراند.
اداره ی زندگی تنها در دست خودت است، مرد را با قبول مسئولیت میشناسند آن را به گردن خدایت نینداز..!
فکر می کنند خدا را بهتر از خود می شناسند در حالی که هنوز شناختی از خود ندارند.نوبت شماست که بهتر شناختن را برای من توضیح دهید!
بعضی دگر اندیشان در نهایت می گویند زمان پوچ است، ولی چقدر ساده است پوچ گماشتن حقیقتی که پوچی زاده ی آن است.
ساختار ها همچون میله های زندان ذهن ما را محاصره کرده اند و سلولی ساخته اند، نگهبان آن غریزه ی مسخ شده ی شماست که در انحطاط این نگهبان قرار میگیرد و تنها دلیر مردان فکر خود را به مبارزه با این انحطاط دعوت می کنند.
این جا یکی از شیرین ترین معانی آزادی تعریف می شود، کافیست این نگهبان را نابود کنید تا واقعیات را ببینید..!
****
این بار خود را ملاک قرار می دهم چون تنها برای آرامش خودم مینویسم..
این بار به دنبال حاشیه نمی روم چون هدف همیشه نقطه ای معین است و حاشیه هیچ گاه هدف نیست.
انسان های خسته در میان راه حاشیه را به هدف ترجیح می دهند، زیرا هیچ گاه هدفمند نبوده اند..!
درک صحیح زندگی و کشف اسرار آن،، به دنبال آن در حرکت هستم زیرا شیرین تر از آن نسبت به گذر وحشیانه ی زمان نیافتم.
به دنبال زندگی نمی روم بلکه آن را می سازم.نمیدانم چگونه آدم هایی به دنبال زندگی ساخته نشده می روند.؟
درست همین تناقض ها زندگی مرا می سازدولی چه چیزی باعث به وجود آمدن این تناقض ها شده است؟
سوالی که در پی آن می نویسم تا از درونم برای آن جواب هایی پیدا کنم، هر چند می دانم پاسخ ها بسیار وحشتناک است!
علم طبیعت را بیش از هر چیزی دوستدارم ، با آن به کشف اسرار طبیعت می پردازم و خود را بهتر میشناسم.
شب ها با کشف رمز یک راز آسوده می خوابم و با شوق درک گوشه ای دیگر از زندگی بر می خیزم تا در ابدیت تجلی یابم.
****
فضایل و رزایل هر دو زاییده ی ذهن اند و دل را به بند می کشند، آنگاه که آدمی حقیقت برتر را تجربه میکند از قید هر دو آزاد می شود و واقعیت را می یابد.
"خالق این عبارت نا شناس است"
نوشته ی پويا در ساعت ۱:۳٧ ب.ظ در سهشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٥